رو نوشت: این روزا همه غیر مرتبطین دنبال درس و مشق خودشون هستن و وقت نمی کنن بیان یه سری به ایسم ها بزنن چه برسه به این که بیان پست جدید بزارن. منم مجبور شدم خودم دست بکار بشم تا دوباره همه مجبور بشن بیان یه سری بزنن!!! می دونید چرا؟ آخه هر موقع من پست جدید می زارم همه می ریزن سرم و هی کامنت می زارم که این چه پستیه گذاشتی و ازین جور حرفا. منم گفتم باشه دیگه نمی زارم . اخه مدیران بالا دستی این وبلاگ نظشون اینکه که توی این وبلاگ در مورد سیاست بنویسیم . من که از سیاست این مملکت سرم نمی شه که بیام در موردش چیز ی بنویسم هر کی هم می گه سرش میشه داره دروغ میگه. اوضاع مملکت اونقدر بهم ریخته هست که مخ آدم سوت می کشه . از هرجائیش که بگی ، یه جای دیگش خرابه . ول کنم بهتره . اخه داره یه کم سیاسی میشه. البته اینم بگم من هم دنبال درس و مشقم هستم ولی خوب این طرفا هم آفتابی می شم. یه چیز دیگه. تا الان دوتا جلسه واسه وبلاگ ایسم ها گذاشتن و هر دوتاشون هم بعد از پست یا کامنتهای شاهکار من بوده . احتمالاْ با این پستی که می زارم دوباره باید دوشنبه یه جلسه اضطراری بزاریم. {حسن چالوسی} با اون استکان های ترک خوردش. ولی خوب میچسبه . ولی همیشه چایی هاش سرده . یارو هم خوب مارو شناخته تا میرین تو مثل پروانه دور میثم می گرده. راستی جاسیگاریشو دیدن!!!! نعلبکیه. فقط نباتش یه خورده شبیه نباته . گفتم جاسیگاری یاد جااستادی افتادم که جلوی میز استاد توی یکی از کلاسا نوشته شده فکر کنم کلاس ۴۰۳ باشه و به قول یکی از بچه ها توی طبقه چهار. راستی ما طبقه چهارمی ها ، یه پا ورزشکاریم. رشته صخره نوردی. حالا دو تا مطلب بی ربط: از برنارد شاو(Bernard shaw) پرسیدن : در مدت عمر چند سال تحصیل کردی؟ گفت: به جز دوسال دانشگاه ، بقیه شو تحصیل کردم !! منبع: یه sms منم یه جورایی توی دوران دانشگاهیم نمی تونم درس بخونم . یعنی منم ....... برنارد شاو یه چیز دیگه هم گفته : " علت بدبختی ما ، اوقاتی هست که صرف فکر کردن درباره خوشبختی می کنیم. منبع: یه sms دیگه. پس منم یه آدم خوشبختم چون اصلاً به خوشبختی فکر نمی کنم. مطلبو گرفتید . فهمیدید چی شد. یه چیز مهم داشت یادم می رفت: روز دوشنبه وقتی کلاس دکتر متّقی تموم شد ، میثم گفت می خوام برم خونه . منم انگار یه سطل آب سرد ریختن رو سرم. گفتم واسه چی میری گفت کاری پیش اومد باید برم. اخه دوست عزیر تو نمی گی ما بدون تو چه جوری دانشگاه رو تحمل کنیم. اونم کلاس دکتر پیراسته رو با اون حرف زدن هاش. آخر ما نفهمیدیم علم حصولی درسته یا حشولی؟ از اون بدتر وقتی خانم م. س اومد کلاس میگه خانم س.ف هم رفته ، دیگه اونقدر جونی هم داشتیم از بدنمون رفت. کلاس بدون 2 تا از غیرمرتبطین واقعاً تحملش سخته. اونم کلاس منطق. باز دمه میثم گرم ، که لااقل باهمون خداحافظی کرد . ولی خانم س.ف .......... من اگه کلاسمون تموم بشه تا از همه غیرمرتبطین عضو وبلاگ خداحافظی نکنم نمی رم ولی خوب پیش میاد دیگه. 1- حالا من از بی پستی یه چیزی نوشتم . غیر مرتبطین لطفاً ناراحت نشن که اینا چیه نوشته . 2- ولی من جلسه رو نقد و بررسی رو هستم . البته اگه بازم میثم حساب کنه 3- این پست هم در مورد دانشگاه هستش پس مغایر آئین نامه وبلاگمون نیست ۴- مدیران وبلاگ هم لطف کنن جای اسم منو با وبلاگم عوض کنن . اینجوری شاید بعضی ها فکر کنن اسم من غروب بارانیه و اسم وبم علی .ح اخبار غیرمرتبطین در روز چهارم امتحانات وای خدا رحم کرد نمیدونم چه کاری خیری انجام داده بودم که امروز اثراتش به دردم خورد. برای اولین بار توی عمر تحصیلی خودم بود که بدون خوندن حتی یک صفحه از درس امتحانی سر جلسه امتحان اومده بودم. باور کنید حتی یک لغت هم بلد نبودم . جزوه رو که اصلاً نگاه نکردم . انگار شب امتحان طلسم شده بودم . البته خودم ناراحت بودم . درسته که زبان سخته ولی دفعات قبلی امتحان زبان یه کمی مطالعه می کردم. وقتی میم ساعت 11 شب زنگ زد و برنامه ریزی تقلب رو بهم داد ، وضعیت روحی من بهتر شد . همه جزوه ای رو که اصلاً نخونده بودم گذاشتم کنار و به امید فردا نشستم. توی راه داخل ماشین که بودم همش نگران بودم که اگه نقشه های میم نگیره چی؟ البته به میم اطمینان داشتم . می دونستم که میم ادم اینکاره ای . نگرانیم از م . س بود . اخه اون دل و جگر این کارو نداره . وقتی رسیدم دانشگاه رفتم سر قرار که برنامه نهایی تقلب رو بچینیم. تا اون موقع یه کم به خانم س . ف هم امیدوار بودم ولی وقتی اومد و گفت که نخونده دلم یهو خالی شد . آخه می دونستم اون آدمی نیست که دروغ بگه یا تعارف کنه ، وقتی میگه نخونده ، واقعاً نخونده. وقت امتحان فرا رسید همه چیز طبق برنامه ریزی پیش رفت. نقشه از این قرار بود: خانم م س. وسط کلاس 3 یا 4 نفر که جرآت تقلب رسوندن به بقیه رو دارن در 4 طرف صندلی م.س بشینن تا جوابها رو به بقیه برسونن و این افراد کسانی نبودن جز ..... – ........... و نامی مرحله اول : سکوت بچه ها – مخصوصاً موزیرجی – که صدای حرف زدن عادیش تا دم در دانشگاه میره. در این مرحله م.س به تمام سئوالات خودش جواب می داد تا خیال خودش راحت بشه مرحله دوم : پرت کردن حواس مراقب: برای اینکه بچه ها راحت جوابارو برسونن باید حواس مراقب پرت بشه. که الحمدالله مراقب جلسه مثل یه فرشته بود . اصلاً احتیاجی به پرت کردن حواس مراقب نبود . کم مونده بوده خود مراقب بیاد به بچه ها تقلب برسونه. خلاصه تقریباً همه نقشه به خوبی پیش می رفت که ترس م س . باعث شد که ورقشو تحویل بده جلسه امتحان شد مثل کشتی بی ناخدا. ولی بچه ها دیگه جرأت پیدا کرده بودند . خودشون شده بودند یه پا کارشناس تقلب. بعد امتحان اکثر بچه ها راضی بودند. من از همه بیشتر . البته از م.س تقلب نگرفتم بلکه از رضایی که پدر تقلب کلاسه گرفتم. جزوه استادو مثل مشق می نوشتم. من که هیچی بلد نبودم حالا شده بودم مدعی. پ . ن مراحل تقلب بچه ها تا اونجایی من خبر دارم: 1- خانم م.س / به/ ...... (سانسور) /به/ خانم س. ف /به/ ملک پور 2- خانم . م س / به / .....(سانسور)/به/ الهی 3- خانم م .س /به/ میم /به/ سینا 4- خانم م.س /به/ ع .ح /به/ ابراهیمی /به/ هدایتی 5- رضایی /به/ ع . ح /به/ ابراهیمی /به/ هدایتی 6- م. ف /به/ حسینی 7- میم /به/ خانم س.ف 8- ع.ح /به/ غفاری ۹- ..... غیرمرتبطین در شب امتحان نامی موزیرجی رضایی مهدی ف خانم م.س خانم س. ف ف.... (سانسور)(قوه قهریه کلاس) م.... (سانسور)(نماینده دولت خدمتگزار در کلاس) ملک پور رونوشت: همون اول بگم که مطالب این پست بر اساس شرایط مندرج در آئین نامه خانم س. ف هستش. پس برای همین اجازه درج این مطالبو دارم. وقایع اتفاقیه: این اتفاق ها رو برای این می نویسم تا بعداً اگه خوندیم برامون خاطره باشه . اگه کسی مخالف درج این گونه مطالب هست بگه تا دیگه ننویسم. اخبار غیرمرتبطین روز دوم امتحانات : 1- خانم م.س : قبلاً براش چند تا اسم انتخاب کرده بودیم امروز هم یه اسم دیگه براش پیداکردم « طا........ » اسمهای دیگرش هم اینا بود. « خانم ما....... » - « خبرگزاری مهر » کامل ننوشتم تا بعضی ها سوء استفاده نکنند . غیرمرتبطین از خودم بپرسن. بیگانگان سوء استفاده نکنند . این شوخیها داخلی و به بقیه ربطی نداره م.س .هر وقت گفت درسی نخوندم ، مطمئن باشین از همه بیشتر درس خونده امروز نفر اول بود که از سر جلسه بلند شد. جلسه قبل هم به هر 8 سئوال جواب داد. امروز هم می خواست بهم تقلب برسونه که متاسفانه نشد 2- آقای م . ن روزی هم که دانشگاه هست بازم دیر سر جلسه میاد. سیگارو هم ول نمی کنه . یکی قبل جلسه امتحان یکی بعد از جلسه امتحان. راستی عجب دوربینی هم داره . از فاطه 1 کیلومتری آدمو شکار می کنه خودش گفته امروز 18 میشه. 3—آقای م. ف خودش میگه تا خونمون 5 دقیقه راهه ولی 20 دقیقه دیر اومد. قیافشو دیدن چقدر قرمز شده بود . آخه بچه ی خوب زودتر بیا . خودش هیچی نمیگه ولی درسا رو میخونه 4- خانم س. ف مهربون تر از همیشه . ولی قرار بود جزوه زبان برام بیاره . من هیچی نگفتم . خودشم انگار نه انگار . ولی من از م .س گرفتم. 5- موزیرجی : همیشه دنبال خلاصه نویسی کتابا می گرده . الان اگه جزوات خلاصه نویسی شده اونو جمع کنند خودش یک کتاب کامل می شه . از هر درسی 3 تا جزوه خلاصه نویسی شده داره. درس هم نمی خونه . اگه درس می خوند الان تو وبلاگ چیکار می کرد. 6- بقیه غیر مرتبطین : فقیه هم میگه از فکر خانم ..... شبا خواب ندارم. باور نمی کنید خودش گفت «میم» هم شاهده . ملک پور هم درسا رو خوب فهمیده . موسی پسندی درس نمی خونه . سینا هم که هیچی . رضایی هم که فقط تو راه چالوس تبریزه .... بقیه رو نمی دونم . . . . خوب ، اصل پست که مطابق با آیئن نامه بود . می مونه پی نوشت که هرچی دلم می خواد می نویسم . منم که گفتم دل نوشته های نامی یا هرکی دیگه از بچه های خودمون ( همین چند نفر ) اگه توی این وبلاگ باشه بهتره . البته زیادیش هم خوب نیست . پ . ن سمیرا فرخ منش نوشته بود وبلاگ گروه مسیرش منحرف شده. یه چیز تو مایه های اینکه:شورش در اومده! شاید چون من زیادی حدیث نفس نوشتم،یا شایدم بخاطر کامنتای مسخره ی پست آخر بود که اینطور به نظرش رسید…منم فکر می کنم یه ذره شور شده. الا ای حال تصمیم گرفتم مطالب شخصی رو اینجا بذارم.اینطوری بهتره.هم راحت تر می نویسم؛هم بیشتر. هر وقت هم احساس کردم یه مطلبی هست که بدرد اون یکی وب می خوره اونجا میارمش. جمعه ی کوفتی امتحان دارم.اه... اه..... اه .... دربدر دنبال یکی می گردم واسه درس خوندن بهم انرژی بده. کاش می شد چند ساعت قبل امتحان جمع می شدیم خونه ی یکی ازبچه ها ، میشستیم دور هم یه ذره درس می خوندیم.نه؟ گرفته شده از وبلاگ http://mimnoon.com فقط بخاطر میم شما هم مثل من فکر می کنید یا نه ؛ نمی دونم چرا دلم برای بچه های کلاس تنگ میشه با اینکه همین دیروز همه شونو دیدم ولی بازم همین احساسو دارم! مخصوصاً برای بچه هایی که به این وبلاگ سرمی زنند و بچه هایی که موقع خداحافظی دم در دانشگاه جمع میشن و با هم صحبت میکنند و بعد از کلّی خنده ، با هم خداحافظی میکنن. فکرشو کردین ما چند نفر روزی چند بار با هم خداحافظی میکنیم: یک بار توی کلاس ، یک بار توی راهرو ، یک بار توی حیاط دانشگاه ، پنج ، شش بار هم دم در دانشگاه. نمی دونم این احساس تعلق خاطر به برای چیه؟ به خاطر صمیمیت بچه هاست ، یا بخاطر همکلاسی بودنه یا ..... . من که وقتی وارد دانشگاه میشم اول میگردم تا بچه ها رو پیدا کنم. انگار فقط برای دیدن اونا اومدم دانشگاه. الان همش تو فکر اینم که کی جمعه میشه تا دوبار بچه ها رو ببینم. 










نوشته شده در 2008/5/9ساعت
14:47 توسط علی حسن تبار| |
نوشته شده در 2008/2/4ساعت
21:51 توسط علی حسن تبار| |
نوشته شده در 2008/2/1ساعت
17:11 توسط علی حسن تبار| |
نوشته شده در 2008/1/24ساعت
15:19 توسط علی حسن تبار| |


